ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )
599
معجم البلدان ( فارسى )
لا ينفق الشّعر بها * و لو اتاها النّابغه « 1 » اسماعيل چاچى در نكوهش مردم رى چنين مىسرايد : تنكّب حدّة الاحد * و لا تركن الى احد فما بالرّىّ من أحد * يؤهّل لاسم الاحد « 2 » استخرى گويد كه رى از اصفهان بزرگتر بوده است . زيرا در شهرهاى كوهستان پس از رى شهرى از اصفهان بزرگتر نيست . سپس مىگويد پس از بغداد در خاور زمين شهرى بزرگتر و آبادتر از رى نيست هر چند كه در نيشابور آمد و شد بيشتر است ، امّا خيابان بندى ساختمانها و ثروت مردم و زرخيزى و آبادى رى از همه مهمتر است . شهرى است با مساحت يك فرسنگ و نيم ، و بيشتر ساختمانهايش از چوب و گل مىباشد . او گويد : رى ديههاى بسيار دارد كه هر يك از يك شهر بزرگتر است و از آنها نام : « قوهذ » ، « سدّ » و « مرجبى » و جز آن را آورده است كه چنان كه شنيدهام مردمان آن از ده هزار تن بيشتر است . او گويد : از روستاهاى مشهور رى « قصران درون » و « قصران برون » و « بهزان » و « سن » و « بشاويه » و « دنباوند » است . [ 895 ] ابن كلبى گويد : رى را به نام مردى از خاندان شيلان پسر اصفهان پسر فلوج ناميدهاند و او گويد در رى باغى بود . پس دختر رى روزى بدانجا رفت و ديد درّاجى ( گونهاى پرنده ) انجير را مىخورد پس دختر اين جمله بر زبان راند : بورانجير يعنى درّاج انجير مىجود . سپس نام باستانى شهر بورانجير است . پس تغيير يافته و مردم رى آن روز ، آن را بهورند ناميدند . لوط پسر يحيى ( بو مخنف ) گويد : عمر خطّاب به عمار ياسر كه فرماندار او در كوفه بود دو ماه بعد از فتح نهاوند نوشته دستور داد كه عروه پسر زيد الخيل طائى را با هشت هزار تن به سوى « رى » و « دستبى » بفرستد . عروه با آن سپاه بيامد . پس مردم ديلم به كمك مردم رى برخاستند ولى خداوند عروه را بر مردم رى چيره گردانيد و كشتار كرد و دارايىشان را به تاراج برد و اين به سال بيست يا نوزده بوده است . بو نجيد ( نافع اسود ) كه در اين جنگ همراه مسلمانان بود چنين مىسرايد : دعانا الى جرجان و الرّىّ دونها * سواد فأرضت من بها من عشاير رضينا بريف الرىّ و الرىّ بلدة * لها زينة فى عيشها المتواتر لها نشر فى كلّ آخر ليلة * تذكّر اعراس الملوك الاكابر « 3 » جعفر پسر محمد رازى [ كاشانى ] گويد : هنگامى كه مهدى « 4 » در دوران خلافت منصور به رى آمد . شهر رى را نوسازى كرد كه امروز نيز برجاست و به گرد آن خندقى بر آورد و مسجد جامعى بر پا داشت و اينها به دست عمار پسر بو خصيب انجام شد . پس نام خود را بر ديوارهء آن بنوشت و ساختمان آن به سال 158 پايان گرفت . او گرد شهر دو ديوار آجرى بساخت كه خندق گرداگرد آن بود و آن را محمّديه ناميد . مردم رى امروز بخش شهر درونى را شهر و بخش برونى را شهر برونى مىخوانند . و دژ معروف به « زينبدى » در داخل شهر محمديّه است كه مهدى دستور نوسازى آن را داده بود و روزگارى كه در رى بود در آنجا مىزيست و آن دژ مشرف بر مسجد جامع و امير نشين است . گويند كسى كه نوسازى شهر را انجام داد ميسره تغلبى يكى از سرداران معروف مهدى بود . سپس در آنجا زندانى بساخت كه بعدا خراب شد و رافع بن هرثمه آن را به سال 278 نوسازى كرد . سپس مردم رى همين كه رافع از آنجا رفت زندان را ويران كردند . او گويد : رى پيش از اسلام « ازارى » خوانده مىشد و گويند آن جايگاه در دوازده فرسنگى [ 896 ] رى امروز بود . در كنار راه « خوار » ميان « محمديه » و « هاشميه » قرار داشت كه بعدا ويران گرديد و ساختمانهاى آن هنوز بر پا در آنجا ديده مىشود كه نشانهء بزرگى و گسترش رى درگذشته است . ويرانههايى نيز در روستايى از روستاهاى رى به نام بهزان هست كه در شش فرسنگى رى است . و گويند رى در آنجا بوده . و مردم اكنون به آنجا مىروند و در آن ويرانهها تكههاى وسيلههاى زرّين بر جا مانده پيدا مىكنند و چه بسا لؤلؤ و نگينهاى ياقوت و جز آن نيز مىيابند . دژ فرّخان نيز در رى است كه در جاى خود خواهد آمد . به روزگار مأمون خراج اقطار رى دوازده هزار هزار ( دوازده ميليون ) درم بوده است . و چون مأمون در راه بازگشت از خراسان به سوى بغداد از رى بگذشت مردم به پيشواز او رفته و از سنگينى ماليات و اقطاع شكايت كردند و او دو ميليون درم از آن بكاست و به مردم آنجا بخشود . ابن فقيه از برخى دانشمندان نقل مىكند كه در تورات
--> ( 1 ) . رى شهرى است تهى شده با سايبانهايى نيكو و گوسفندان و مردمانى چون گوسفند از هر بزرگوارى تهى ، شعر در آنجا راه ندارد ، هر چند از نابغه باشد . ( 2 ) . از تيزى و تندى هر يك از ايشان خود را كنار بكش به هيچكس اعتماد نكن در رى كسى نيست كه شايستگى نام آدمى داشته باشد . ( 3 ) . ما را به جرجان خواندند و رى پيش از آنجا بود و ناگزير با قبيلهها بدانجا شديم . ما در رى بياسوديم و خوش گذرانى كرديم كه در پايان شبها خوشگذرانيهاى شاهان به ياد وى آورد . ن . ك : چ ع 2 : 51 : 17 . ( 4 ) . خليفهء سوم عباسى ( 158 - 169 ) .